ما ایرانیان با نام شاه سلطان حسین آخرین پادشاه صفویه آشنائی داریم او فردی بی کفایت وهوسران بود که با بی لیاقتی باعث زوال حکومت خود شد هنگامی که خبر تصاحب ولایات را به او میدادند به قسمت های دیگر دل خوش میکرد ودر نهایت به کاخ خود بسنده کرد تا اینکه آن را هم گرفتند و این به صورت مثلی درآمد منظورم آموزش مثل یا درس تاریخ نیست میخواهم به موضوعی دیگر بپردازم واینکه مدتهاست با روند اتمی شدن حکومت آخوندی روبروئیم ودر قبال موضع غربیان ودر راس آنها آمریکا که با تشکیل جلسات متعدد در صدد مقابله با این حکومتند و میخواهند آنها به تسلیحات اتمی دست نیابند موضوع اصلی است نمیدانم چرا به نتیجه ای نمیرسند واینجاست که به خود حق میدهم به عنوان ایرانی در ذهنم به نتیجه دیگری برسم و اینکه اینها همه بازی سیاست است آقایان به فکر قراردادهای رنگینی هستند که توانسته اند به صورت باج خواهانه چنگ آورند همه این شعارها زیباست مثل حقوق بشرو آزادی خواهی وغیره ومیتواند جایکاه ویژه ای داشته باشد اما افسوس که پای عمل یه چورائی همه میلنگند.
آقای اوباما روی صحبتم با شماست ،درد ایرانی با هدیه جایزه نوبل یا صحبتهای شیوا وبلیغ شما درمان نمیگردد ،آیا واقعا نمیبینید به مردمسان دروغ میگویند؟آیا نمیبینید در روز روشن میخواهند به مردم ماه را القا کنند؟آیا نمیبینید جوانان را چگونه به خاک وخون میکشند؟به خودشان رحم نمیکنند چه برسد به شما.آیا باید 11سپتامبر دیگری از راه برسد ؟آیا باید اشتباه اسلاف خود را تکرار کنید که ظالبان را پروبال دادند ووقتی متوجه شدید که دیگر دیر شده بوداگر نمیدانید حتما بدانید،این حکومت به مراتب از طالبان بدتر است آنها حد اقل خودشان را نمیکشتند ولی باز میگویم این حکام به فرزندان حودشان رحم نمیکنند چه رسد به شما که میخواهند از جهان حذفتان کنند ،آقای اوباما نکند نوش داروی بعد از مرگ سهراب بشوید!آیا نمیدانید با این وقت گذرانیها باعث جسارت آقایان شده اید؟آیا این ادعاهای حقوق بشری فقط جنبه عوام فریبی دارد؟آقای پرزیدنت از خواب بیدار شوید اگر چه خواب نیستید،دشمن را در آستین پرورش داده اید و باور ندارید ،نکند جربزه ندارید ؟وفقط سخنران قابلی هستید؟آیا نمیدانید با طرح موضوع عدم دخالت در مسائل داخلی نمیتوانید صلب مسئولیت کنید.
البته نمیگویم برای مردم ایران معجزه کنید ،نمیگویم ایرانیان به شما چشم دوخته اند که حتی اگر هم عده ای به فکر این هم بودند متوجه شدند کسی به فکرشان نیست.منظورم همراهی است منظورم درک مطلب است و در کل میخواهم شاه سلطان حسین وار به کاخ خود دلخوش نباشید عواقب این حکومت آخوندی دامن شما را هم می گیرد .آیا نمیدانید در این شرایط که ایرانیان به فکر مقابله با این رژیم ددمنشانه هستند هر حمله نظامی به ایران میتواند ضربه مهلکی به جنبس ایرانیان وارد کند؟آقا چان، در دامن خودت حکومت ملایان به مبارزه با تو برخواسته اند آیا بنیاد علوی شاهد کمی بر این ادعاست؟مار در آستین داری وخودت خبر نداری .برادر بزرگوار اگر چه بعصی قراردادها به کام شما ودیگر دوستان خوش آمده ولی بدانید این لذت زودگذر است و در پس پرده از چشم ودماغتان در می آورند بگذار به سلاح برسند آنگاه باید با تمام جبزوتتان در مقابل تحفه ملایان زانو بزنید و منتظر باشید برای مدیریت جهان فلوچارت بکسد در هر صورت دارید مفت میبازید و به واقع مشخص کنید یا با اونا یا با ما .
به عنوان یک پناهنده وقتی با مسئولین مربوطه اروپائی روبرو شدم شرح حالم را جویا شدند من هم بر اساس آنچه بر من گذشته بود شرح زندگیم را گفتم با هزاران مشکل ونا امنی که در طول مسیر داشتم و هر چه در ایران بر من گذشته بود ما وقع را ارائه دادم بسیار لحظات سختی بود چرا که یادآوری سختی ها در زندگی و تکرار گفتن مدتی که در سلول انفرادی بودم ودر مجموع تکرار لحظات سخت برایم آسان نبود در هرصورت همه را گفتم در نهایت خیلی آسان گفتنذ تو را باور نداریم به واقع نمیدانم چه بگویم آیا واقعیتهای تلخ زندگیم را باید خط بطلان بکشم آیا باید قبول کنم اینها خواب بوده؟ای کاش خواب بود در هر حال برای رسیدن به حقم تلاش میکنم این موضوع را شروع کردم تا هم درد دلم را گفته باشم هم شروعی باشد بر موضوع مورد نظرم وآنکه دول اروپائی سالهاست بحث اهداف نظامی حکومت ایران در انرژی هسته ای را مطرح میکنند و جلسات مختلفی هم در این رابطه داشته اندوهزینه های زیادی هم کرده اند همه نوع حرفی زده اند به حکومت هم امتیاز داده اند وهم او را تهدید کرده اند ولی همانکونه که میبینیم هیچ کدام کارساز نبوده و آنها به اعمال خودشان ادامه میدهند گاهی بر اساس ترسشان کوتاه آمده اند که البته فقط در حرف بوده ونه در عمل وهمانگونه که شاهدیم هر روز به اهداف خودشان نزدیک میشوند و تمام برنامه های غرب زمان دادن به حکومت سرتا پای دروغ اسلامی است اگر باز برگردیم به اندیشه اسلامی ودر آن قسمت که به خود حق میدهند برای رسیدن به اهدافشان دروغ بگویند ونامش را خدعه یا تقیه میگذارند و به خود حق میدهند ،آیا غربیان نمیدانند دروغ میگویند؟نمیبینند با مردمانشان چه میگویند؟شاهد نیستند با این همه کشتارو جنایت چه حق را به خود میدهد؟نمیبینند در روز روشن رای مردم را میدزدند و به نام خودشان ثبت میکنند ؟نمیبینند جوانان را روبروی صدها دوربین میکشند و انکار میکنند؟آیا من گریزان از وظن دروغ میگویم یا ملایان؟آیا معاملات پشت پرده را میتوان فدای بمب اتم کرد؟نکند شما هم دروغ میگوئید؟نکند دنیا بر مبنای دروغ است ومن متهم میشوم به دروغ گوئی؟نکند حقیقت مرا دروغ میبینید و دروغ خود را حقیقت؟ به خدا ثروت اندوزی و استثمار ارزش این همه چشم بستن بر روی واقعیت را ندارد،خدایا این معاملات پشت پرده را خودت بر هم زن.تا مردم آسوده گردند،خدایا واقعیت ودروغ را از هم متمایز وآشکار کن .خدایا ..................
تا چندی پیش وقتی پیشوند اسمی سید داشت در حکومت اسلامی ایران آنرا از ارزنده ترین اسامی میدانستند ومعتقد بودند این شخص شجره نامه اش به پیامبر یا فلان امام میرسد البته من با این موضوع هم سر ناسازگاری دارم زیرا معتقدم اگر کسی ایرانی اصیل باشد و اجدادش از تعرض قوم عرب در زمان حمله اعراب به ایران در امان بوده اندچه دلیلی داشته که شجره نامه اش به اعراب برسد ولی در ایران اسلامی این یک ارزش است و این افراد یعنی سادات به خاطر داشتن این پیشوند به خود میبالند و حتی در اوراق شناسائی خود این موضوع را پر رنگ جلوه میدهند وحتی بعضی را بدون بر زبان آوردن نامشان فقط سید خطاب میکنند و در بیشتر اوقات با خود نشانی سبز مثل شال دارند یا دستمال سبزی بر کلاه متصل میکنند تا اگر در جمعی رفتند مشخص شود سیدند و از آنجائی که افراد عامی ارزش ویژه ای به این اشخاص میدهند این نمایش هم از اهمیت والائی برخورداراست در این راستا نشان سبز را به عنوان نماد سید بودن میدانستیم تا اینکه به یمن حکومت ولائی وافشاگری مقام ولایت و زنگوله پا تابوت ایشان تازه فهمیدیم چه میکرده ایم ،مار در آستین میپرورانده ایم از آنجائی که حامیان جنبش سبز همگی محارب اند و در براندازی نرم مشارکت داشته اند این سادات را میتوان از حامیان اولیه ویا بهتر بگویم از بنیانگذاران این جنبش بدانیم زیرا از سالها پیش از نماد سبز استفاده میکرده اند اگر چه در ظاهر خود را از خویشان پیامبر وامامان معرفی میکرده اند ولی در باطن محارب بوده اند ،من که دیگه از سایه خودم میترسم وحتی باید بگم یه جورائی هم به خدا شک دارم زیرا خالق رنگ سبزه ،ببینید تا چند ماهی دیگر همه جا را سبز پوش میکند و با تخت پادشاهی آقا به جنگ می آیدولی چه باید کرد ؟به چه کسی باید اطمینان داشته باشیم ؟ولی یه پیشنهاد میدم ، به نظرم باید دائما با آقا در تماس باشیم واستفتاء کنیم ولی در وهله اول باید بگم از سیدها بترسید عجب دستشون باز شد ،خدا را ؟!!!!!!!!!!!نه بهتره بگم آقا را شکر
همانگونه که میدانیم شیعه مدعی است پس از پیامبر خداوند نزول پیامبر را قطع کردو دلایلی به این شرح می آورند،اول اینکه انسانها به درجه بالای کمال رسیده اند ودوم میگویند محمد کتابی آورده که تمام جوانب را در نظر گرفته دیگر نیازی به ادامه رسالت نبوده ودلیل سوم اینکه هیچ کس توان آوردن کتابی همچون آنرا ندارد اینجااین سوال مطرح است در قرن بیستم که ما شاهدیم جهان وانسانهای در او دائما در حال تغییر است هر روزش با روز قبل کیلومترها از لحاظ اندیشه،تفکرو عمــلکرد فاصله دارد با این همه ترقی و پیشرفت هنوزانسانهای جا هل شمارشان کم نشده ،آدم کشی ها نسل کشی هاوناباوری ها ادامه دارد تحجر بیداد میکند پس چگونه میتوانیم ادعا کنیم اگر خداوند پیامبر را برای راهنمائی بشر فرستاده در حال حاضر دیگر نیازی به ادامه ارسال پیامبر نیست از طرفی کتاب جامع الشرایط کتابی است که همه بتوانند از آن استفاده کنند نه عده ای خاص زیرا بطوریکه میدانیم حتی بین فارسی وعربی که از لحاظ ظاهر کمی شبیه به هم است نقاط کوری میبینیم چه رسد به اختلاف بین عربی و انگلیسی یا فرانسوی ، مثلاحروفی مثل(( ژ-یا-گ))که در عربی نیست چگونه میتواند معادلی در فارسی داشته باشد ویا در مسئله دیگر مینگریم به فرهنگ اشاعه شده در این کتاب ونگاهش به ازدواج که یک مرد اجازه دارد با دو،سه ویا چهار زن ازدواج کند وبه صرف تمکن مالی اشکالی در آن نیست واینکه در این دنیای فعلی چه نگاهی به این مرد میشود آیا این نگاه میتواند محبت ونیکی یک مرد را به نمایش بگذارد یا شهوت رانی اورا.
این مسائل که قطره ای از دریای مشکلات است هم از لحاظ ظاهری وهم از لحاظ معنائی اختلافات را به نمایش میگذارد پس به سادگی در میابیم مشکل ختم رسل چیز دیگری است که بعدا به آن میپردازم وبه همین بسنده میکنم که انحصارگری تنها علتش بوده البته این پیامبر برای خویشان راه گریزی تعبیه کرده که به نوعی دیگر این وظیفه را به شکل تخفیف داده ای بر عهده امامان گذاشته ومدعی است راهنمائی باید ادامه داشته باشددر اینجالازم است بگویم دراین درگاه نیز برای همسرانی که به امامان خیانت نکرده اند راه تبلیغی گشوده زیرامیتوان علت مرگ هفتاد درصد از امامان را به وسیله همسرانشان دانست که باید به این مبحث در جائی دیگر اشاره شود در این خصوص توجه من به فاطمه است که برای او داستانهائی ساخته وپرداخته اند وآنچنان شخصیت کاذبی برای او خلق کرده اند که از مدت زمان عمرش فراتر میروداین داستان سرائی از ماجرای آل عبا شروع میگرددو به قضیه برخورد درب به کمرش به اتمام میرسددر اینجا میبینیم برای خویشان راه ممری تعبیه کرده،بر میگردیم به امامان و اولینش علی است از نشانه های بارز او شمشیر دو لبه اش است و رشادت های او که اکثرا به صحنه های جنگ مرتبط میشود او بر سر حکومت دائما در جنگ بوده وگوئی با جنگی تحمیلی میخواسته خود را به مردم غالب کند،چرا نمیتوانسته با دموکراسی به حکومت برسد؟چرا خود را تافته جدابافته میدانسته؟ آیا به صرف اینکه محمدگفته، مردم باید شعور وحق انتخاب را در خودشان نابود کنند؟محمدچگونه میتوانسته آینده را پیش بینی کند؟ واگر به فرض محال میدانسته وعلم لدنی داشته و به آسمانها رفته و خدا را ملاقات کرده چرا برای پیشبرد اسلام واین ماموریت خطیر از خدا نخواسته چند کلامی در رابطه با علی ودیگر امامان بگویدو قائله را ختم کند زیرا نمیدانیم دست آخر علی امام بوده یا خلیفه؟
همانگونه که گفتم نشان او شمشیر وقدرتش در جنگ بوده ،روحیه جنگ طلبی داشته وبرای پیشبرد اهدافش از هیچ چیز فروگذار نبوده آنگونه که خود واعظان میگویند در زمان کوتاه زمامداریش مردم وضعیت خوبی نداشته اند عقیده تعددزوجات را نشر میدادو همیشه به فکر جنگ وخونریزی بود از این امام میگذریم وبه دومی یعنی حسن میرسیم آنچنان که از شرح حالش پیداست از روحیه ضعیفی برخوردار بوده وزیاد نتوانسته به آشوب روی آورد ولذا میگویند مصلحتا صلح کرده ودلیل را اوضاع بسته زمانش میدانند ولی نمیدانم چرا از قدرت لایزال اسلام کمکی دریافت نکرده و در نهایت هم به دست همسرش به قتل میرسد اثارویا حرکت خاصی در او نمی بینیم به سومین یعنی حسین میرسیم که جانبخش اسلام میدانندش از ابتدا در ذهنش حکومت را آرزو میکرد ودر نهایت هم بر سر آن به قتل میرسد نمیدانم با کدامین عقل سلیم به استقبال مرگ رفت زیرا هر انسان عاقلی میداند با هفتادودونفر نمیتوان به جنگ هزاران نفربروی ونمیتوان عاقبتی جز آن فضاحت انتظار داشت در خود اسلام میگویند اگر بدانی نتیجه عملی که انجام میدهی به مرگ ختم میشودنوعی خودکشی است واز گناهان کبیره بوده وگناهی نابخشودنی است البته با لختی دقت میتوانیم در اسلام بنا به مصلحت بدِ،خوب و خوبِ،بد پیدا کنیم در نهایت حسین بر اساس زیاده طلبی هم خود را کشت وهم عده ای فریب خورده را.
از جائی که اسلام برمبنای خون بنا شده، حسین که از خونبارترین زمانها را به خود اختصاص داده را باعث اعتلای دین میدانندوعقیده دارند این حرکت ، اسلام را زنده نگهداشته است.
در اینجا سوالی مطرح میکنم وآنکه میگویند حسین امر به معروف کرده ولی ماهیت عمل چیز دیگری را در ذهن متبلور میسازد ،به نظر من او امر به منکر را جایگزین کرده زیرا امر به معروف ابزاری دارد مثل محبت،آرامش،صلح ودوستی وقرار نیست ما انسانها را با شمشیر هدایت کنیم اگر این روش کارساز بود حالا در مدارس به جای نهی از تنبیه بدنی معلمین را که ناشر تعلیم وتعلم اندوپایه های انسانیت را طراحی میکنند، به تنبیه بدنی تشویق میشدندو اینجاست که نقصان در حرکت را درک میکنیم؛از این امام گذشته به چهارمین یعنی زین العابدین یا سجاد میرسیم او که بیشتر به امام بیمار مشهور است دلیل زنده ماندنش در واقعه عاشورا را همان بیماری میدانند ومعتقدند او توانست به نشر ماجرای آنروز بپردازد و میگویند تالیفات زیادی دارد وروایات زیادی از او در این رابطه نقل شده ونمیدانم درآن زمان با آن وضعیتی که شرح داده اند ومیگویند خفقان بیداد میکرده چرا به او اجازه فعالیت داده اند ؟از طرفی میگویند بسیار نیایش میکرده تا حدی که میگویند بدنش از شدت عبادت ضعیف شده بود ودر عبادت همتائی نداشته وبدین خاطرسجاد نام گرفته وبه نظر میرسد بسیاری از خرافه ها از آن زمان شروع شده ونشر یافته است این امام هم از نشانه های بارزش تعددزوجاتش بوده واز شش همسری که داشته توانسته پانزده فرزند از خود برجای گذارد
از این امام گذشته به پنجمین یعنی باقر میرسیم او نیز وارث امامت از نیاکان است میگویند خداوند در کتیبه ای که به پیامبر داد نام اورا یاد کرده بود وبه عنوان امام پنجم مسلمین معرفی کرده بود اورا از حیث علم بی بدیل میدانند باقر العلوم کنیه ای است که به واسطه علمش به او داده بودند و نمیدانم کدامین علمی که الان بتواند به بشریت کمک کند را رواج داد با کدامین نوشته اش یا کلامش در جهان امروزی میتوانیم گره ای از مشکلات را باز کنیم از این امام گذشته به ششم یعنی صادق میرسیم او وارث امامت بود زیرا هم در کتیبه نام او بود وهم صادق ترین بود البته میگویند او معجزه هم داشت نمیدانم چرا این معجزات نتوانست مردم جاهل آن زمان را به راه راست هدایت کند ونتوانست او را از دسیسه قتلش آگاه کند زیرا ادامه حیات او برای اعتلای دین واجب بود،لازم به ذکر است شعبه اسماعیلیه از آن زمان شکل گرفت زیرا عده ای امامت را به پسر او اسماعیل نسبت میدهند که آنها هم دو دسته اند عده ای که اسماعیل را امام هفتم میدانند وباور کردند او مرده ولی عده ای میگویند او زنده است البته میگویند امام صادق بعد از مرگ اسماعیل بسیار سعی کرده مرگ او را به اثبات برساندو باید به ماجرای مرگ او قدری توجه کرد ،باری درهر صورت عمر او به پایان رسید وزمام امور را به دست امام هفتم یعنی موسی ابن جعفریا کاظم میرسیم او وارث امامت از پدرش بود ومیگوین در کودکی پدرش گفته بود او امام بعد از خودش است ولی پس از طی شدن دوران کودکی پدرش بصورت علنی او را به جانشینی معرفی نکرد و یکی از یاران او پس از مرگش موضوع را فاش کرداونیز وارث امامت شداز مشکلات روزهای نخستین امامت وی ادّعای امامت برادر بزرگتر ش، عبدالله افطح ،بود که گروهی را به دنبال خود کشید و فرقه “فطحیه” به همین ترتیب شکل گرفت. در دوران وی نیز خونریزی ونزاع دیده میشد ودر نهایت وی نیز به قتل رسید وپس از او امامت به رضا رسید میگویند در این زمان بود که توانست به حدی جدی به تبلیغ دین بپردازد ولی اسلامیون معتقدند جو بسیار متشنج بود وعلی رغم اینکه یاران زیادی داشت نمیتوانست زمام امور را به دست گیرد در اینجا این سوال پیش می آید که چرا برای نشر دین نیاز به حکومت داشته؟آیا نمیتوانست بدون در دست گرفتن زمام امور که بیشتر میبایست به امور دنیوی بپردازد به رسالتش مشغول باشد ؟هرچند میگویند سه سال آخر عمرش در دستگاه مامون بود واین سوال مطرح است چرا یک امام معصوم در دستگاه فاسد باید فعالیت کندآیاجز بد نامی نتیجه ای داشته آیا حب ریاست را در ذهن به نمایش نمیگذارد؟ و در نهایت بر سر حکومت به قتل رسید و دوران امامتش به اتمام رسید وامامت به چوادرسید او بیش از هفت سال واندی سن نداشت ودر سن بیست وپنج سالگی کشته شد وامامت را به امام دهم منتقل کرد او هادی نام داشت که درآن زمان شش یا هشت سال سن داشت ولی این فرد نیز وارث بود و ازقضا این هم معصوم از آب درآمد البته به این خاطر موضوع معصومیت را تذکردادم زیرا بعضا امامان فرزندان ناخلفی هم داشته اند البته این امام مثتثنی بوده زیرا تک فرزند پدرش بوده از این امام به یازدهم یعنی حسن عسگری میرسیم او بیست وهشت سال عمرکرد و بیشترین فعالیتی که برای او متصورند زمینه سازی وی برای غیبت فرزندش بوده و سعی خود را بر توجیه این غیبت می کند همانگونه که میدانیم فرزندش مهدی دو مرحله غیبت داشته نمیدانم چه دلیلی بوده این امام یکمرتبه به فکر غیبت بیفتد در زمان امامان پیش تر،میگویند ظلم وجور وجود داشته کشتن مخالفین باب بوده نمیدانم این یک نفر چرا باید مخفی شود در نهایت میگویند امام مهدی در حال حاضر در قید حیات است و منتظر است جهان آماده گردد تا ظهور کند او درزمان مقتضی می آید و باوجودش جوی خون راه می اندازدکشتن را به حد خود میرساند وبا یارانش جهان را قبضه میکند احتمالا معانی تغییر کرده اورا مصلح دینی میدانند او می آید تا جهانی را که از ظلم وستم مملو شده را پاکسازی کند اوراعادل میدانند اورا مبری از هر بدی میدانند ولی چرا باکشتن؟چرا با جوی خون؟از اینجاست که پی میبریم اسلام از بدوتشکیل با خون شروع شده ومیخواهد با خون به اتمام برسد. حرف ،حرف شمشیروخون است ودیگر هیچ .
پایه ها یا به عبارتی فنداسیون دکان دوازده طبقه ای را ریختم که مصالح آن باز میگردد به هزاروچهارصد سال قبل همانگونه که گفتم دوازده امام داریم که هر امام به شکل طبقه ای از این دکان یا مجموعه تجاری شکل میگیرد که در هر طبقه عده ای به سودا مشغولند در سبقه اول عده ای با تکیه بر علی دم از جوانمردی میزنندمیگویند ما پیروان آنیم کسی که درخیبر را از چای کند حال نمیدانم چرا تخریب به عنوان یک فضیلت شده یا دم از رشادتش در جنگ میزنند ونمیدانم چرا دین اسلام اگر لطیف است آنقدر نیاز به جنگ داشته چرا باید دائما جنگید تا حرف راست را به مردم فهماند واینها به عنوان جلوه های ویژه ایست که طرفداران آن به قولی سپر خود کرده اند ودر پشت آن هرکاری را به خود اجازه میدهند وتا جائی پیش رفته اند که جایگاه علی را تا خدائی پیش میبرند واگر به کنه زندگی این افراد بروی از اوباش ترین افرادند وچه رونقی به کسبشان داده اند عده ای در طبقات دیگر به کسب مشغولند که در بعضی طبقات رکود ودر بعضی کسب بسیار رونق دارد برای مثال تاجران طبقه سوم ودوازدهم از پررونق ترین طبقات است آنهائی که حسین را ویترین کرده اند هر سال با برپائی کارناوالهائی عظیم به تجارت میپردازند در قالب دسته وبا نمایش های مزحک وگاهی وحشیانه افکار را به سخره گرفته اند گوئی به تازگی عزیزی رااز دست داده اند آنچنان بر سروصورت خود میزنند که گوئی با خود سر جنگ دارند آیا منفعت مادی ویا به دست آوردن نوعی پرستیژ اجتماعی در جوامع فریب خورده اسلامی به این اعمال می ارزد؟در این مجال به طبقه پر رونق دیگری میپردازم وآن دوازدهم است میتوان آن را معادل طبقه سوم دانست از این حیث که کاسبان این قسمت بسیار کار خود را میدانند از بهترین ابزار برای درآمد زائی استفاده میکنند به نوعی تبلیغ را در خدمت گرفته اندوبا دست آویز قرار دادن غیبت امامی خیالی ومخفی دانستن او به نوعی احتکار جنس کرده اند تامتاعشان را به هزاران برابر قیمت بفروشند آنها نقاطی را به عنوان محل ظهورش مطرح کرده تا با ایجاد نمایندگی بازار خودرا بسط داده و همچنین با ترساندن مردم از نایابی جنس مورد عرضه قصدمنفعت بیشتر دارند لازم است به دسته خرده تاجران اشاره کنم که توان راه یابی به دکان دوازده طبقه را ندارند ومتوسل شده اند به امامزاده ها که شمارشان کم نیست البته از رونق کمتری برخوردار است ولی از آنجا که افراد فریب خورده ساده دل در جامعه اسلام زده ایران بسیار دیده میشود مشتریان خوبی هستند برای دکه های بزرگ و کوچک وبالاخره باعث شده اند چراغ این بازار تا بدین جا روشن بماند و تجار هر روز به منفعت لازم برسند نمیدانم تا کجا این موضوع ادامه خواهد داشت ولی میدانم این شام تاریک به سر خواهد آمد و متاعی را که در بازار دین اسلام میفروشند به دخمه های فراموش شده ای راه مییابند که دست هیچ ناکسی به آن نمیرسدامید است به سطح آگاهی مردم افزوده شود هر چند اعتقاد من این است که حکومت اسلامی ایران به راستی آینه تمام نمای اسلام است و در شناساندن این دین ارتجاعی کمک به سزائی میکند
سی سال هر چه خواستند کردند،ظلم وجور را به آخرین حد خود رساندندترور ،سرکوب وبرداشتن مهره هائی که تا لحظه ای پیش دوستشان بودند وبه تعبیری خودی های از خود بیخود شده بودندبرایشان مثل آب حوردن بوده وبا تبلیغات پر دامنه وصرف بودجه های سر سام آور وباج های سنگین وانعقاد قراردادهائی که به قراردادترکمن چای عزت بخشیدتوانستند در ذهن دنیا این را القا کنند که مردم ایران ازحکومت اسلامی راضی اند ازطرفی در بازار هرج ومرجی که ساخته بودندعده ای به مال ومنال رسیدند افرادی را میشناختم که درمرداب ورشکستگی در حال غرق شدن بودند ودر حال حاضر پیمانکار عظیمی شده اند که در سر اجرای پروژه های خارجی را میپروراندویا تاجران خرده پای که درکنار ممنوعیت هائی همچون ریسیور،مشروبات الکلی به نوائی رسیدند وعده ای دیگر که فقط باید روزانه کار کنند تا شب سرگرسنه بر بالین مگذارند ودسته دیگر که اسیر اعتیاد به مواد مخدر یا سکس بودند وعده ای هم که به رسانه های خارجی چشم بسته وچشم انتظار آنهابودند تا آنها کاری کنند البته بدیهی است عده ای هم کورکورانه ویا با ساده لوحی ویا از نزدیکان بزرگانندو به طبع طرفدار این حکومتندوبعضی اوقات اشخاصی مثل خاتمی آمدند و صحبت هائی به ظاهر نو مطرح کردند ولی از آنجائی که ریشه مذهبی داشتندو ویا موقتی بودند ویا از اساس با حکومت هم جهت بودند فقط توانست پرده ها را کنار بزند و دست عده ای بی نوا را رو کنند وبه جای ارائه دموکراسی توانست به رادیکالیزه شدن جامعه کمک کند و مشگل را دوصدچندان کردند ودر نهایت این فاکتورها توانست به موجودیت نظام تا به حال بینجامد اگر چه خارجیان در ثبات این وضعیت بی تاثیر نیستند ولی ایرانیان خود نقش اصلی ر ا به عهده داشته و دچار یک رکود بودند زیرا این تقلب ها وبی عدالتی ها،کشت وکشتارها واعدامهای ظالمانه در طول سی سال بی سابقه نبودولی چیزی که توانست جهشی ژنی در مردم بوجود آورد انحصار طلبی بیش از حدوزیاده طلبی دولت کودتا بود که پای را فراتر از دیگران گذاشت و توانست شوکی به مردم وجهانیان وارد کند وماهیت دروغ گوئی آنها رابه واقع بر ملا کند از طرفی حکومت مثل سلولهای سرطانی شروع به از بین بردن خود کرد وهمچنین مردم پی بردندبرمبنای ضرب المثل ((کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من)) بایدخود به فکر باشند ودیگران تنها میتوانندبعد از بروز مشکلی فقط اظهار تاسف کنند ،هیچ کس برای آنها کاری نمیکند،آیا اظهار تاسف و صدور اعلامیه های بشر دوستانه واهداءجوایز به (( ندا)) هائی که شمارشان کم نیست میتواندبه کشتگان جان دوباره بخشد؟ آیا اگر یکی از این شهدا توانسته بود از دست حکومت فرار کندمیپذیرفتندکه حقیقت را میگوید؟ این دولت هافقط نگران قراردادهای پشت پرده اند،آیا طرز برخورداین طرفداران حقوق بشردر رابطه با انرژی هسته ای حکومت را نمیبینیم که با برخورد سیاسی فقط به آدم کشان وبهتر بگویم نسل کشان فرصت میدهندبه اهدافشان برسند؟ وخدا میداند در چه تاریخی در آینده میخواهند از مردم ایران عذر خواهی کنندوسوال اینجاست آیا آنروز فایده ای دارد؟ولذا ما همه میدانیم فقط خودمان دلسوز خودمان هستیم و فقط خودمان میتوانیم ایران رااز دست حکومت واسلام آزاد کنیم ، به امید آنروز.
نمیدونم چرا از اوان کودکی اصلا یه جورائی به قول معروف دین تو کتم
نمیرفت ، اصــلابــــه بحث هائــــــی که در رابطه با دین بود علاقه ای
نداشتم .یادم میاد یه دفعه تو مدرسه راهنمائی هم به خاطر عدم شرکتم تو
نماز مسئول آموزش مدرسه سرم را از ته تراشید وبه نوعی منو توبیخ کرد
البته فضای توی خانه ما هم هیچ موقع دینی نبود ، یاد ندارم یه دفعه در
رابطه با اسلام تو خونه ما بحث بشه واین بالا ترین مسئله بود اون موقع
اصلا نمی تونستم در رابطه با دین درکی داشته باشم و نمیدونستم دین
وعقیده چیست؟.و تو ایران فقط میگفتند چون پدران واسلاف مسلمان بوده
اند همه مسلمان هستند .تا اینکه انقلاب شد اون روزها فقط 9 سال داشتم
وآشوب بود ومیکفتند مردم از این حکومت خسته شده اند و یادم میاد پدرم
اون موقع پیش بینی میکرد اگه حکومت دینی بیاد خانم ها با چادر تو
تلویریون ظاهر میشن و آب ونون به جلو ومردم دنبالش میگردند و
حکومت اسلامی بدترین حکومت هاست وخیلی بد میگفت ولی من
نمیتونستم تحلیلی داشته باشم تا اینکه کم کم بزرک شدم و مسائل را لمس
کردم وچون خیلی مایل بودم به راز وجودی افکارمپی ببرم شروع کردم به
برسی دین اونم از نوع اسلامی وهر جا به پرسشی میرسیدم از نزدیک
ترین مرجع که معلمین بودند سوال میکردم ولی هیچ گاه جواب منطقی پیدا
نمیکردم وبا یکسری جواب های کلیشه ای روبرو میشدم و وقتی
بیشتر میپرسیدم میگفتند بهتره از این موضوع بگذری و اون وقت بود که با
معنی لا تجسسو آشنا شدم ولی به تحقیقم ادامه دادم هر چه چیش میرفتم
میفهمیدم دین اسلام یعنی هیچ یعنی به یک پوچی رسیدم میدیدم فقط باید
قبول کنی دین یعنی اجبار ،نباید به دنبال گمشده ات بگردی اصلا
طرفداران دین به تجسس علاقه ای نداشتند وبه این خاطر باید در جمود
فکری بمانی وعقیده داشتند چون ما انسان ها درک نداریم عده ای هستند
که بیشتر میدانند و آنها مینویسند وما باید بخوانیم،یاد بگیریم و عمل کنیم
وقتی رفتم و تحقیق کردم دیدم نویسندگان افرادی هستند به نام آخوند
وخواستم تحصیلات آنها را بدانم دیدم فقط به افسانه سرائی مشغولند وکتاب
هائی میخوانند وبعد ازاتمام ،میشند مجتهد و دانشمند وقتی کتابهاشونو دیدم
اصلا نتوانستم بفهمم که چیست مثلا یه کتاب دارند به نام لمعه که میگند
این کتاب از لحاظ خودشون آخر این کتابهاست پرسیدم اینوچه کسی نوشته
وچه کتابی است گفتند شهید اول تو یه شب تو زندان نوشته ،شهید ثانی تو
یک ماه ترجمه کرده وحالا ملا ها بعضا تو سه یا چهار سال میخونند که
پیش خودم گفتم تکلیفش مشخصه آنقدر چرند نوشته که هیچ کس نمیفهمه ،
از این نوع کتابها خیلی دارند یکی از کتابهای مرجع اونها کتاب
حلیه المتقین است که آنقدرچرند نوشته که به فکاهی بیشتر میماند واز این نوع
کتابها بسیار دارند که همه همانگونه که گفتم در فکرانجماد افکارند تا
روشنگری .
القصه حکومت هم اسلامی شده بود و ائهم از نوع نابش که به حق توانست
سهم به سزائی در شناساندن دین اسلام داشته باشد و میتونم به جرات بگم
یه حرف راست زدند اونم در رابطه با دین اسلام بود و احکامش زیرا
عقیده دارم این حکومت واقعا اسلامی است حرف اول وآخررا اینها میزنند
،حق اعتراض نداری حق سوال نداری و همه چیز را انشا کرده وتو هم
اجرا کن هر حرف مخالف معادل مقابله با خداست چون حکام خود را
جانشینان خدا در روی زمین میدانند و مردم میمونک های هستند که نیاز
به تقلید دارند ،انسانها شعور ندارند و علما تنها دانایانند و همه کرو
کوروباید در ریلی که آنها تعبیه کرده اند واگن خود را به سوی بهشت
حرکت دهند ولذا تنها حرف درستشان مسائل دینی است و تنها جائی که
باید از حکام اسلامی در ایران تشکر وقدردانی کرد این است که به واقع
دین از نوع ناب محمدی را به همه معرفی کردند
اگر به فلسفه دین اسلام توجه کنیم در میابیم اولین وآخرین حربه ای که
نوید میدهد خونریزی است در صدر اسلام محمد که جنگهایش معروف
است ویا علی را میبینیم که به شمشیر دولبه اش معروف است وهرجا
سخن از مخالفت بود با خشم وشمشیر تهدید میشد کمی فراتر می آئیم به
امام سوم ،حسین میرسیم که بر سر قدرت واز روی حماقت با تعدادی کمی
از افراد که به گفته مبلغین دین به هفتادوتن می رسیدند به جنگ هزاران
نفر رفت و هم خود را کشت وهم فریب خوردگان را،و در نهایت به امام
دوازده میرسیم که بنا به گفته اسلامیون ظهور خواهد کرد اگر چه در حال
حاضر توانسته با غیبتش زمینه حماقت عده ای و درآمد عده دیگر را
فراهم کند (که این خود بحثی جداست وبعدا به آن میپردازم ) میخواهد بعد
از ظهورش جوی خون راه بیندازد ونمیدانم این چه عدالتی است که با
خون محقق میشود ولذا این عقیده در حال حاضر توانسته زمینه آشوب
وبرادر کشی را بسط دهد و همانطور که شاهدیم در سراسر اکثرممالک
اسلامی و بخصوص ایران اسلامی این استراتژی پیگیری میشو د و حربه
ای مناسب در دست حاکمان است وبه واقع در برخورد با انتقادهای اخیر در ایران می بینیم اسلام واقعی دردست اجراست ومدعی اند برخوردها کاملا قانونی است
در اینجا بهتر دیدم با اشاره به شخصیت محمد به عنوان لیدردین اسلام کمی به واقعیت این دین بپردازم به این خاطر در زیربااشاره به قسمتی از کتاب بیست وسه سال نوشته پرفسور دشتی یادآور میشوم جهت اطلاع بیشتر به مطالعه این کتاب اهتمام بورزید:
سال ۵۷۰ ميلادی كودكی از آمنه بنت(= دختر) وهب در مكه چشم به زندگی گشود و او را محمد ناميدند. اين نوزاد پس از مرگ پدر خود عبداللهبن عبدالمطلب به دنيا آمد و در پنج سالگی مادر خود را از دست داد و پس از اندكی جّد توانا و كريمش كه يگانه حامی و نگهبان وی بود به جهان ديگر شتافت. اين طفل كه عموهی متعدد و نسبتاً متمكن داشت، تحت سرپرستی يكی از فقيرترين، ولی جوانمردترين آنها قرار گرفت، سرگذشت حيرتزا و شگفتانگيزی دارد، كه شايد در تاريخ مردان خود ساخته و حادثهآفرين جهان بيمانند باشد. هزارها كتاب در باره زندگی و حوادث بيست و سه ساله، ظهور و افول او و همه كردارها و گفتارهی اين مرد فوقالعاده نوشته شده است و تحقيقاً از او بيش از تمام رجال تاريخی قبل از او اسناد و مدارك و قوانين در دسترس محققان و پژوهندگان قرار گرفته است، معذالك هنوز كتاب روشن و خرد پسندی در باره وی نوشته نشده است كه سيمی او را عاری از گرد و غبار اغراض و پندارها و تعصبات نشان دهد و اگر هم نوشته شده باشد من بدان دست نيافتهام. مسلمين نيز به تاريخ حقيقی روی نياورده و پيوسته كوشيدهاند از وی يك وجود خيالی، وجودی مافوق بشر و نوعی خدا در لباس يك انسان بسازند و غالباً خصايص ذات بشری او را ناديده گرفتهاند و در اين كار حتی رابطه علت و معلول را كه اصل حيات است به چيزی نشمرده و به همه آنها صورت خَرق(= خلاف) عادت دادهاند. از اين طفل تا سال ۶۱۰ ميلادی يعنی هنگامی كه به سن چهل سالگی رسيده است اثر مهمی در تاريخ نيست و حتی در سيره او و روايات آن زمان، خبر چشمگير و فوقالعادهی نميبينيم ولی “محمدبن جرير طبري” كه در اواخر قرن سوم هجری تفسيری بر قرآن نوشته است بدون مناسبت در ذيل آيه ۲۳ سوره بقره، راجع به تولد او مطلبی مينويسد كه نمودار انحراف از جاده واقعبينی و رغبت مهار نشدنی اسلاف (= جمع سلف، گذشتگان) است به ساختن افسانههی عاميانه؛ و نقل آن به ما نشان ميدهد كه حتی مورخ نيز نميتواند مورخ بماند و دست خوش پندارها و اساطير نشود. آيه ۲۳ سوره بقره چنين است: “وَ اِنِْ كُنْتُمْ فی ريْبِ مّما نَزّلَنا عَلَی عَبدِنَا فَأتُوا بِسوُرةٍ منِ مِثْلهِ وادْعُواْ ْشُهَدَآءَ كُم مِن دوُنِ الَلّهِءَ انِ كُنتُم صَادِقين” معنی آن واضح است: اگر در باب قرآن كه به بنده خود فرستادهايم شك داريد يك سوره مثل آن بياوريد. محمدبن حرير طبری در ذيل اين آيه مينويسد: “ قبل از بعثت در مكه آوازهی درافتاد كه پيامبری ظهور خواهد كرد به نام محمد كه شرق و غرب جهان به فرمان او درآيد. بدان روزگار چهل زن در مكه بار داشتند و هر يك از آنها كه ميزائيد اسم پسر خود را محمد ميگذاشت تا مگر او همان پيغمبر موعود باشد”. سخافت(= كم عقلی و سبكي) اين گفتار آشكارتر از آن است كه در باره آن چيزی گفته آيد. نه آوازهی در مكه بوده و نه كمترين اثری از رسالت مردی به نام محمد، و حتی ابوطالب هم كه حامی و ولی او بود از اين آوازهها و نشانهها بيخبر بود، از همين روی اسلام نياورده از دنيا رفت. خود حضرت نيز تا قبل از بعثت از رسالت خود اطلاعی نداشت(آيه ۱۶ سوره يونس شاهدی است گويا بر اين امر: قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادراكم به فقد لبئث فيكم عمراً، مفاد آن اين است كه: عمری ميان شما زندگی كردم و ادعايی نداشتم. اكنون از طرف خداوند به من وحی رسيده است.). كدام آمار در مكه وجود داشته است كه نشان دهد در سال ۵۷۰ ميلادی فقط چهل زن و نه بيشتر آبستن بوده و همه آنها هم بدون استثناء پسر زائيدهاند و نام همه آن پسرها هم محمد بوده است و حضرت محمد در دوران كودكی چهل محمد هم سن و سال داشته است؟ واقدی به شكل ديگر از تولد آن حضرت سخن ميگويد: “همين كه از مادر متولد شد گفت الله اكبر كبيرا(دركتاب معروف بابيان موسوم به “نقطةالكاف” كه بهائيان كوشيدند آن را جمع كنند و از بين ببرند، ميرزا جانی كاشانی نظير آن را به سيد محمد علی باب نسبت ميدهد كه به محض تولد از مادر، سيد علی محمد به سخن آمد و گفت: الملكلله.) در ماه اول ميسريد، ماه دوم ميايستاد، ماه سوم راه ميرفت، ماه چهارم ميدويد، و ماه نهم تير ميانداخت”. آيا ممكن است چنين چيزی روی داده باشد و تمام ساكنان شهر كوچك مكه از آن مستحضر نشده باشند و مردمانی كه بت سنگی ميپرستيدند در قبال محمد به خاك نيفتاده باشند؟ اين يك نمونه از طرز تاريخنويسی و افسانهسرايی مسلمين است. از طرف ديگر اغراض دينی پارهی ترسايان (مسيحيان) باختری را بر آن داشته است كه محمد را دروغگو، جاهل، حادثهجو، جاهطلب و شهوتران بگويند. بديهی است كه هيچ يك از اين دو طايفه نتوانستهاند وقايع را چنانكه هست دنبال كنند. علت اين است كه معتقدات، خواه سياسی و خواه دينی و مذهبی، مانع است كه انسان خرد خود را به كار اندازد و روشن بينديشد. پيوسته پردهی از خوبی يا بدی روی موضوع بحث كشيده ميشود. مهر و كين، تعصب و لجاج و عقايد تلقينی، شخص مورد مطالعه را در بخار و مه تخيلات فرو ميپيچد. در اين شبههی نيست كه حضرت محمد از اقران خويش متمايز است و وجه تمايز او هوش حاد، انديشه عميق و روح بيزار از اوهام و خرافات متداول زمان است و از همه مهمتر قوت اراده و نيروی خارقالعادهی است كه يك تنه او را به جنگ اهريمن ميكشاند. با زبانی گرم مردم را از فساد و تباهی برحذر ميدارد، فسق و فجور و دروغ و خودخواهی را نكوهش ميكند، به جانبداری از طبقه محروم و مستمند برميخيزد، قوم خود را از اين حماقت كه به جی پرستش خدی بزرگ به بتهی سنگی ستايش ميبرند سرزنش ميكند و خدايان آنها را ناتوان و شايسته تحقير ميداند. طبعاً مردمانی كه در اجتماع صاحب شأن و اعتباری هستند و مقام استوری دارند به سخنان وی وقعی نميگذارند. گردن نهادن بدين سخنان مستلزم فرو ريختن تمام آداب و رسوم و عقايدی است كه قرنها بدان خوی گرفتهاند و مثل تمام عقايد موروثی، اموری مسلم و رخنهناپذير مينمايد. از همه بدتر كسی ميخواهد نظام اجتماعی آنان را برهم زند و بنياد اجدادی آنها را فرو ريزد كه شأن و اعتباری چون خود آنها ندارد. كودك يتيمی از قبيله خود آنها است كه از راه ترحم در خانه عموی خويش و در تحت رعايت او بزرگ شده است و دوران كودكی را در چرانيدن شتران عمو و همسايگان گذرانيده و در آغاز جوانی به خدمت بانويی مالدار درآمده است و از آن رو داری اعتبار و شأنی گرديده است. چنين كسی كه تا ديروز فردی عادی از قبيله قريش محسوب ميشده و هيچگونه امتياز و تشخصی نداشته است اكنون دعوی ارشاد و رهبری آنان را ميكند و مدعی است كه اين رسالت از طرف خدی به وی تفويض شده است. اين سخن وليدبن مغيره كه از رؤسی به نام قريش است طرز فكر و روحيه سران قبيله را خوب مجسم ميكند. وليدبن مغيره با خشم و تكبر فرياد ميزد:“ با وجود بودن من بر رأس قريش و مردی چون عروةبن مسعود در صدر طايفه بنيثقيف چگونه ممكن است محمد دعوی پيغمبری كند؟”(آيات ۳۱ و ۳۲ سوره زخُرف اشاره به اين معنی و جواب اين سخن عاميانه است “وَقَالُوُا لَوَلا َنزَّلَ هذَا القُرانُ عَلی رَجُلٍ منَ القَريَتيَنِ عَظِيمٍ. اَهُمْ يَقسمُونَ رَحَمَت رَبك نَحْنُ قَسمَنا يَنهُم مَعيِشَتَهُم فی الحيوة الّدُنيا…” ميگويند چرا قرآن بر يكی از مردان بزرگ دو قريه نازل نشد؟ آيا آنها تقسيم كننده عنايات خداوند هستند ما به آنها نعمت اين دنيا را دادهايم.) ابوجهل هم روزی به اَخنسبن شريق ميگفت:“ ما و بنوعبد مناف بر سر بزرگی و رياست مناقشه و رقابت داشتيم؛ اكنون كه ما به آنها برابر شديم، يكی از آنها برخاسته و دعوی پيغمبری ميكند و بدين وسيله بنوعبد مناف ميخواهند بر ما تفوق يابند” اين گونه سخنان ما را از نوع فكر و طرز برخورد سران قريش با دعوت حضرت محمد آگاه ميكند و علاوه بر اين نشان ميدهد كه به امر نبوت با ديده مثبت نمينگرند، يعنی ابداً به فكر آنها خطور نميكند كه خدايی هست و يكی از افراد آنها را مأمور هدايت و ارشادشان ساخته است و چنانكه مكرر در قرآن آمده است ايراد ميگرفتند كه اگر خداوند ميخواست ما را ارشاد كند چرا يك فرد عادی و بشری را مأمور اين كار ميكرد و فرشتهی به سوی ما نميفرستاد… كه باز در قرآن جواب آنها داده شده است كه اگر در زمين فرشتگان زندگی ميكردند ما هم از فرشتگان بر آنها رسول ميفرستاديم و نكته قابل تأمل و شايسته ملاحظه اين كه به اصل مطلب ابداً توجهی نميكردند يعنی مطلقاً به گفتههی محمد و تعاليم او گوش نميدادند تا ببينند مطالبی كه او ميگويد تا چه درجه صحيح و منطبق بر موارين عقلی و صلاح اجتماع است. اما در هر جامعهی هر چند تباه و فاسد باشد عدهی روشنبين و نيكانديش هستند كه سخن حق را ميپسندند و از دهان هر كس درآمده باشد ميستايند كه بايد ابوبكر را يكی از پيشقدمان اين افراد دانست و به پيروی از او چند تن از متعينان قريش چون عبدالرحمنبن عوف و عثمانبن عفان و زبيربن العوام و طلحةبن عبدالله و سعدبن ابی وقاص اسلام آوردند. علاوه بر اين در هر جامعهی طبقهی موجود است از نعمات طبقه متنعم بهرهمند نيست و طبعاً قشر ناراضی جامعه را تشكيل ميدهد اين دو طبقه به وی ميگروند و در ستودن وی و افكار وی همداستان ميشوند. آن وقت طبعاً نبرد اقليت و اكثريت روی ميدهد. اكثريت به زور پول خود مينازد و اقليت به ستايش روش و طريقه خويش ميپردازد و بری تبليغ ديگران ناچار مزايا و خصايصی بری رهبر و هادی خود قائل ميشود. اما اين روش در زمان حيات رهبر تا حدودی معقول مينمايد ولی پس از مرگ وی روز به روز فزونی ميگيرد به حدی كه آن رهبر پس از چندی به نيروی پندار و قوه واهمه ديگر بشر نبوده پسر خدا، علت غائی آفرينش و حتی مدير و گرداننده جهان ميشود. يك نمونه و شاهد روشن و غير قابل انكار به ما نشان ميدهد كه چگونه بسياری از تصورات و پندارها جان ميگيرد و فرع زايد بر اصل ميشود. قرآن محكمترين و استوارترين سند مسلمين است. در آغاز سوره الاسرا (سوره الاسری، سوره بنی اسرائيل) كه از سورههی مكی است و قضيه معراج از آن سرچشمه ميگيرد آيهی است ساده و قابل توجيه و تعقل: “سُبْحانَ اَلّذَيِ اَسْری بعَبده لَيلاً مِنَ اُلَمسجِدِ الِحرِِام اِلَی الَمسجِدِ اُلاَقصَاَ الّذِيِ باركنا حَوُلَهُ لَنُرِيهُ مِنْ آيَاتِناَ اِنّهُ هَوَالسميعُ البَصيٍر”. هيچ گونه ابهامی در اين آيه شريفه نيست. ميفرمايد: بزرگ و منزه است خدايی كه بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی كه پيرامون آن را مبارك ساختهايم سير داد تا آيات خود را بدو نشان دهد. اين آيه را ميتوان بر يك سير معنوی حمل كرد. اين گونه سيرها بری اشخاصی كه در خويش فرو ميروند و سرگرم رويی روحی خويشند روی ميدهد ولی در ميان مسلمين پيرامون اين آيه ساده داستانهی حيرتانگيز پيدا شده است كه به هيچ وجه با موازين عقلی سازگار نيست و در اين جا فقط شكل ساده و روايت معقولتر را از تفسير جلالين ميآموزيم. تفسير جلالين از معتبرترين و موجهترين تفسيرهی قرآن است زيرا نويسندگان آن از انتساب به فرقههی مختلف دور و كمتر آلوده به تعصب و جانبداری از اين و آنند. نويسندگان آن به توضيح معانی قرآنی و توجيه مفاد آن قناعت كرده و گاهی شأن نزول بعضی آيات را بيان ميكنند. با همه اينها راجع به همين آيه اول سوره “اسري” بيمناسبت مطالبی از قول پيغمبر نقل ميكنند. آيا خواستهاند علت نزول اين آيه را بيان و معنی مبهم آن را توجيه و تفسير كنند و يا اجمالی از روايات شايعه ميان مسلمين را بياورند؟ در هر صورت مطلبی را كه از قول پيغمبر آوردهاند بدون سند است و حتی اشارهی نميكنند كه اين مطلب را كدام راوی گفته هر چند آن راوی معتبر و قابل وثوق نباشد و خود اين امر نشان دهنده اين معنی است كه دو مفسر محترم به روايتی كه نقل ميكنند اطمينان ندارند. باری مطلبی كه از زبان پيغمبر نقل ميكنند چنين است: آن شب جبرئيل آمد و چارپايی همراهش بود كه از الاغ بزرگتر و از استر كوچكتر، سفيد رنگ، سْمهايش در كناره پا و مايل به خارج بود، بر آن سوار شدم، به بيتالمقدس رفتم، افسار براق (نام مركب رسولالله) را به حلقهی بستم كه معمولاً انبياء ميبستند، در مسجدالاقصی دو ركعت نماز خواندم، پس از بيرون آمدن، جبرئيل دو ظرف لبريز از شير و شراب برايم آورد. من ظرف شير را اختيار كردم و جبرئيل مرا بدين اختيار تحسين كرد، سپس به سوی آسمان اول پرواز كرديم دم در آسمان موكل پرسيد كيست؟ جبرئيل گفت: - جبرئيل است موكل پرسيد كه همراه توست؟ گفت محمد، موكل پرسيد: آيا او را احضار كردهاند؟ جبرئيل گفت: آری. پس در آسمان را باز كرد، حضرت آدم به پيشواز شتافت و خير مقدم گفت… (به همين ترتيب هفت آسمان را ميپيمايد و در هر يك از آسمانها يكی از انبيا به استقبال وی ميشتابد) در آسمان هفتم ابراهيم را ديدم كه به “بيتالمعمور” (گويند خانهايست در آسمان) كه روزی هفتاد هزار فرشته وارد آن ميشوند و بيرون نميآيند تكيه كرده است. پس از آن مرا به سدرةالمنتهی (درختی است در آسمان هفتم كه در سوره نجم قرآن هم آمده است) برد كه برگهايش مثل گوش فيل بود و ثمرهاش… سپس به من وحی شد كه شبانه روز پنجاه نماز بخوانم، بعد حضرت موسی در مراجعت به من گفت: پنجاه (ركعت) نماز زياد است، از خداوند به خواه تخفيف بدهد، پس به سوی خدا برگشتم و تقاضی تخفيف كردم. خداوند آن را به ۴۵ نماز تخفيف داد. باز موسی گفت: من اين مطلب را در قوم خود آزمودهام مردم نميتوانند شبانه روز ۴۵ نماز بخوانند، دو باره به سوی خدا باز گشتم (خلاصه آن قدر چانه زده است تا خدواند راضی شده است كه فقط پنج نماز خوانده شود). اين خلاصهی بود ار آن چه تفسير جلالين در باب معراج آورده است و اگر آن را در جنب نوشتههی ابوبكر عتيق نيشابوری و تفسير طبری قرار دهيم بسی معقول و موجه جلوه ميكند. روايات اسلامی به شكل افسانهآميزی قضيه معراج را پر و بال داده است چنان كه به قصه اميرارسلان بيشتر شباهت دارد و محمد حسين هيكل با همه ادعی عقل و روشنفكری كه منكر معراج جسمانی است از قول “ درمنگهايم” شكلی از اين افسانه را نقل ميكند (كتاب حياه محمد جلد اول). ولی آشنايی با مطالب قرآن كه حوادث بيست و سه سال ايام رسالت حضرت محمد در آن منعكس است بر ما مدلل ميكند كه پيغمبر چنين مطالبی نفرموده است و اين تصورات افسانهآميز و كودكانه مولود روح عاميانه سادهلوحی است كه دستگاه خداوندی را از روی گرده شاهان و اميران خود درست كرده است، چه در همين سوره (سوره ۱۷ بنياسرائيل يا الاسراء) كه آيه اول آن باعث ظهور اين خيالبافيها شده است پس از آيات ۹۰-۹۳ كه از حضرت معجزه خواستهاند ميفرمايد: قُل سُبحانَ رَبّی هَل كُنتُ اِلا بَشَراً رَسُولاً (يعني) من جز بشری هستم كه فرستاده شده اويم؟ در آيه ۵۱ سوره شوری ميفرمايد: وَ مَا كانَ لِبشرٍ اَنْ يُكَلِمَهُ الّلهُ اِلا وَحياً (يعني) به هيچ بشری اين امكان داده نشده كه خداوند با وی سخن بگويد مگر از راه وحی. با وجود وحی نيازی به رفتن آسمانها نيست. برفرض ضرورت، ديگر وجود چارپی بالدار چرا؟ مگر آسمان راهش از مسجد الاقصی است؟ (جامع اقصی مسجد بزرگ معروف در بيتالمقدس كه در سمت جنوب جامعالقبه يا مسجد عمر و در كنار ديوار ندبه نيايشگاه يهوديان واقع است) خداوند غنی را چه نيازی به نماز بندگان است؟ موكلان آسمانها چرا از برنامه مسافرت پيغمبر بياطلاع بودند؟ در ذهن سادهلوحان متعبد رابطه علت و معلول به هم نميخورد. چون پيغمبر بايد راه دور بپيمايد محتاج مركوب است، مركوب مانند استر است ولی بايد بال داشته باشد كه چون كبوتر به پرواز آيد خدا ميخواهد چشم محمد را خيره جاه و جلال خود كند، پس به جبرئيل دستور ميدهد عجائب آسمانها را به وی نشان بدهد. خداوند چون پادشاه قهاری كه به مأموران خود دستور ميدهد ماليات بيشتری بری خرجهی دولت تهيه كنيد و وزير دارايی شفاعت ميكند كه زيادهروی نشود وگرنه رعايا بيپا ميشوند از بندگان خود نماز ميخواهد و پيغمبر شفاعت ميكند كه پنجاه نماز تنزل كند. بدون هيچ ترديد محمد از برجستهترين نوابغ تاريخ سياسی و تحولات اجتماعی بشر است. اگر اوضاع اجتماعی و سياسی در نظر باشد، هيچ يك از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابری نميكنند، نه اسكندر و سزار، نه ناپلئون و هيتلر، نه كوروش بزرگ و چنگيز، نه آتيلا و امير تيمور گوركان، هيچ يك را با وی مقايسه نتوان كرد. همه آنان به قوی نظامی و جنگجويان با افكار عمومی ملت خود متكی بودند در صورتی كه حضرت محمد با دست تهی و با مخافت (= ترس) و عناد محيط زندگانی به ميدان تاريخ قدم نهاد. شايد بشود قويترين مرد قرن بيستم لنين را در برابر وی گذاشت كه پشتكار، چارهانديشی، خستگيناپذيری و عدم انحراف از مبادی عقيدتی خويش قريب بيست سال (۱۹۰۵-۱۹۲۴) فكر كرد، چيز نوشت، حركتهی انقلابی را از دور اداره كرد و يك لحظه از مبارزه باز نايستاد تا نخستين حكومت كمونيسم را بر رغم موانع داخلی و خارجی بر رغم شرايط نامساعد طبيعی و اجتماعی در روسيه برقرار ساخت. ولی بايد اعتراف كرد كه نيم قرن نهضت انقلابی پشت سر خود داشت، صدها هزار ناراضی و انقلابی از وی پشتيبانی ميكردند و باز با اين تفاوت فاحش كه سراسر زندگانی وی با محروميت و زندگانی زاهدانه سپری شده است. اين امر طبيعی است كه پس از مرگ هر شخص متعين افسانهی در باره او درست ميشود. و پس از مدتی جنبههی ضعف او فراموش و جنبههی خوب او بازگو ميگردد. بسی از هنرمندان و متفكران از حيث موازين اخلاقی در وضع ناپسندی قرار گرفته است. ما نميدانيم خواجه نصيرالدين طوسی چه تدابيری به كار بسته است تا به مقام وزارت هلاكو رسيده است، تدبيرهايی كه غالباً با ضابطههی اخلاقی جور نبوده است ولی آثار علمی او، او را يكی از مفاخر ايران قرار داده است. پس اگر تصورات، پس از فوت قائدی روحانی به كار افتد و بری وی مكارم و فضايل بيشمار بسازد جی تعجب نيست ولی اشكال كار در اين است كه اين امر در حدود معقول و موجه باقی نمانده و شكلی بازاری و عاميانه و شايسته تمسخر به خود ميگيرد. تولد حضرت محمد مثل تولد ميلياردها نوزاد ديگر صورت گرفته و كمترين اثری و حادثهی روی نداده است، اما تب معجزهسازی، مردم را به تخيلات در افسانهها كشانيده است. از تولد حضرت شكافی در ايوان مداين پديد آمد و آتشكده فارس خاموش شد. آيا اين اثر طبيعی و ذاتی تولد حضرت رسول است يا امری خارقالعاده و به منزله اخطاريست از جانب خداوند؟ به حكم عقل و برهان حسی و رياضی هيچ معلولی بدون علت نيست تمام رويداهی جهان هستی خواه طبيعی و خواه سياسی و اجتماعی معلول عللی هستند، گاهی اين علل آشكار است. آفتاب ميتابد، گرمی و نور كه خاصيت ذاتی اوست حاصل ميشود، آتش ميسوزاند، مگر اين كه عايقی مؤثر مانع خاصيت ذاتی او شود. آب به سراشيبی ميرود مگر آن كه نيرويی جبراً و قسراً (جبراً كسی را به كاری وادار كردن) آن را بالا برد. گاهی علل حوادث آشكار نيست و بايد بدان پيبرد. چنان كه بسياری از رويدادها سابقاً معلوم نبود و بشر به كشف آن پی برده است مانند رعد و برق يا بروز امراض و راه علاج آن. ميان تولد نوزادی در مكه و خاموش شدن آتشكدهی در ايران هيچ گونه رابطه عليّت وجود ندارد. اگر طاق كسری ترك برداشته است بايد معلول نشست كردن ديوار آن دانست. اما مؤمنان معجزه تراش آن را يك نوع اخطاری از جانب خداوند ميگويند. يعنی خدا ميخواهد به ساكنان تيسفون و مخصوصاً به پادشاه ايران بگويد امر مهمی در شرف ظهور است يا به مؤبدان و نگهبانان آتشكده فارس بفهماند كه مردی امروز پی به عرضه حيات گذاشته است كه راه و رسم آتشپرستی را برخواهد انداخت. اما پادشاه ايران يا پيشوايان زردتشتی چطور ممكن است ترك خوردن طاق و خاموش شدن آتش را علامت تولد طفلی بدانند كه چهل سال بعد به دعوت اسلام برميخيزد؟ خداوند حكيم و دانا چرا متوقع است كه مردم ايران چهل سال قبل از بعثت حضرت رسول از بعثت وی باخبر شوند؟ سير در اوضاع عربستان قبل از بعثت نشان ميدهد كه خود حضرت رسول هم از اين كه وی مبعوث خواهد شد خبر نداشت. اگر خداوند قادر ميخواست تولد حضرت محمد را حادثهی بزرگ و غير مترقب جلوه دهد چرا در خانه كعبه كه محل ظهور اسلام است شكافی پديد نيامد و بتان بيجان از جايگاه خود فرو نريختند كه لااقل تنبهی (= هوشياری و بيداري) بری قريش باشد و اخطار او مؤثرتر از خاموش شدن آتشكده بشود؟ چرا مقارن بعثت معجزهی ظاهر نشد كه تمام قريش را به ايمان كشاند و سيزده سال رسول محبوب او مورد آزار و عناد قرار نگيرد؟ چرا در دل خسرو پرويز فروغی نتابيد تا نامه حضرت را پاره نكند، هم خود ايمان آورد و هم به تبعيت او بر سراسر ايران نور اسلام بتابد و بدون جنگ قادسيه و نهاوند شاهنشاهی ايران زير پرچم اسلام درآيد؟ سالها پيش از اين از نويسنده بزرگ فرانسه “ارنست رنان” كتابی تحت عنوان “زندگانی عيسي” خواندم كه در آن با مهارت يك نقاش چيره دست سيمی روشن و زندهی از حضرت مسيح ترسيم شده است. چندی بعد كتاب ديگری از نويسنده موشكاف آلمانی “اميل لودويك” به عنوان “پسر آدم” به دستم افتاد كه به قول خود او با فقدان مدارك تاريخی قابل اعتماد و با نداشتن تصويری از عيسی، شخصيت وی را به گونهی موجه و روشن نشان داده است. من در اين مختصر داعيه ترسيم ۲۳ سال از عمر ۶۳ ساله حضرت محمد را ندارم و بدون تواضع دروغين نه موهبت و ظرافت فكری “رنان” را در خود ميبينم و نه شكيبايی كافی و نيروی تحقيق “اميل لودويك” را تا بتوانم شخصيت قوی و قدرت روحی مردی را ترسيم كنم كه مانند لنين حادثهآفرينترين موجود تاريخ بشريتش بايد خواند، با اين تفاوت كه پشت سر لنين حزبی نيرومند و مؤثر قرار داشت ولی محمد با دست خالی و يارانی بسيار معدود، پی به ساحت (= صحنه، ميدان) تاريخ گذاشت و يگانه وسيله كار او قرآن بود و قرآن. نه، من نه در خود چنين شكيب را سراغ دارم و نه آن همت را كه با امواج كوه پيكر و مقاومتناپذير خرافات به ستيزه برخيزم. قصد من از اين مختصر بيرون كشيدن خطوطی چند و بيرون انداختن شبحی است كه از خواندن قرآن و سير اجمالی پيدايش اسلام در ذهنم پديد آمده است، راست و صريحتر بگويم: يك انديشه يا ملاحظه روانشناسی مرا به نگاشتن اين يادداشتها برانگيخته است و آن بيان اين مطلب است كه در تحت تأثير عقيده خرد و ادراك آدمی از كار ميافتد. چنان كه ميدانيم عقايدی از طفوليت به شخص تلقين شده و زمينه انديشههی او قرار ميگيرد و آن وقت ميخواهد همه حقايق را به آن معتقدات تلقينی كه هيچ مصدر عقلايی ندارد منطبق سازد. حتی دانشمندان نيز به جز عدهی انگشت شمار به اين درد دچارند و نميتوانند قوه ادراك خود را به كار اندازند و اگر هم بتوانند به كار اندازند بری تأييد عقايد تلقينی است. بشری كه وجه امتيازش قوه ادراك است و با قوه ادراك مسائل رياضی و طبيعی را حل ميكند، در امور عقيدهی خواه سياسی و خواه دينی پی روی عقل و حتی مشهودات ميگذارد.
ایران هم اکنون گرفتار حکومتی اسلامی است که به حق توانسته اسلام را مجددا به نمایش بگذاردو به واقع اسلام ناب محمدی را اجرا میکند ترور ،انتقام،تبعیض ،نسل کشی ،آپارتاید دینی وهزاران لغت از این قبیل دایالوگ دین اسلام است مبلغین دین اسلام خودرا جانشینان خدا در روی زمین میدانند و تاب کوچکترین انتقاد را ندارندزیرا بر این اعتقادندکه انتقاد از آنها، انتقاد از دین ودر نهایت انتقاد از خداوند است و بر این اساس با هر گونه مخالفتی به شدت برخورد میکنند و از کشتن منتقدین هیچ ابائی ندارند زیرا این موضوع را باعث خشنودی امام زمان خیالی وحتی خداوند میدانند .بر اساس آیات تازی نامه تمام قوانین حقوقی و مدنی خود رامینویسند و این چیزی است که میتوان به روش زمامداری حاکمان اسلامی ایران پی برد که سعی دارم نظراتم را در این موارد ش ح دهم
عده ای که تنها خود را قبول دارند وبرای دیگران هویت وموجودیت قائل نیستند ونوعی نژادپرستی وآپارتاید را اعمال میکنند این دیدگاه به تمرکزگرائی وبرجسته کردن ویژگی های خود ونادیده گرفتن غیر خودشناخته شده است .استفاده از همه مواهب را برای خودی ها مجاز میدانند ودیگران را صاحب حق نمیدانند که نتیجه ای جز بحران ونفرت وبدبینی وایجادخشونت نیست این گروه معتقد به وجود هویت یا وجود تنوع فرهنگی وقومی نیستند این افراد زیر پرچم ایدئولوژی خود معتقد به متراکم شدن همه تحت یک نام هستند ورسیدگی به هویت ها وقومیت ها را دشمن یکپارچگی واتحاد می دانند وتاب شنود هیچ نظری غیر خود را ندارند این تفکرات چنانچه با دین آمیخته گردد ارتجاع و دیکتاتوری دینی را به بارمی آورد درقرآن به وضوح میتوانیم نگاه تبعیض آمیز اسلام را لمس کنیم آنجا که دین اسلام رااز برترین ادیان قلمداد کرده وبه طور مثال در سوره توبه به وضوح طرفداران سایر ادیان را کافر میداند ویادر بحث ارث که زن نیمی از مرد ارث میبرد ویا به مرد اجازه میدهد دو ،سه وچهار همسر تصاحب کند در حالی که زن فقط میتواند یک شوهر داشته باشد.ویا مسئله حجاب که آن را مثل صدفی به دور مروارید تعبیر کرده اندومعتقدند زن باید اندامش را از نگاه شهوت آلود مردان حفظ کند در صورتی که من معتقدم اگر حجاب لازم باشد برای مردان ونوع دیدشان باید فکری کرد ،چرا تاوان گناه مردان را زنان به دوش بکشند آیا این تبعیض و تفاوت نیست ؟آیا نباید نگاه اسلام به زن را(( ابزاری)) تعریف کنیم ویا اصلا چرا دائما باید برای موضوعات مربوط به زنان مسئله شهوت را از نظربگذرانیم .و هزاران موضوع دیگر که به هر کدام اگر بنگریم نشانی از ایئ تبعیض ها را مشاهده میکنیم این نگاه اسلام به انسانهاست وسوال اینجاست آیا حکوت ایران نگاه دیگری به موضوعات بالا دارد؟
آیا به گونه ای متمایزبا مسائل برخورد میکنداگر دقت کنیم در میابیم قانون اساسی ایران عینا بر اساس اسلام تنظیم شده ودرورای هرقانون جدید، شورای نگهبان که متشکل از افکار منجمد روحانیون اسلامی است وجوددارد و کار تطبیق قوانین را با اسلام انجام میدهند وبه واقع در کار خود موفق بوده اند وتوانسته اند نمای واضح از صدر اسلام به نمایش بگذارند .